به كجا ميروي اين راه تو راپايان نيست.
به خودآي كه فردا دير است
....
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود
آی....
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !!!!
مرحوم قیصر امین پور
چنان عاشقی که معشوقش را
از صمیم دل میخواهد
همچون آزمندی که در حسرت طلاست
همانند کودکی که
درتمنای مادر گم کرده اش می باشد
با چشمانی اشک بار به او بگویید:
خدایا به تو محتاجم..
به هیچ چیز دیگری نیاز ندارم..
نه لذت، نه جاه و نه قدرت!
من فقط تو را میخواهم،
فقط تو را !
به دلم موند یه بار یه روز یه جایی بگی می خوامت
بگی فقط واسه من عزیزی و بس...
چشام به نامت
کاشکی تو نگاه آخر
اشکو تو چشام می دیدی
تو چه کردی با دل من؟
عشقمو لایق ندیدی؟
قلب تو انگار که نشنید
التماس اون چشامو
تو چه کردی با دل من
ندیدی غم نگامو
دین داران امروزکاملأ نترس اند. آنان «خدا ترس» نیستند، بلکه عاشق خدا هستند. دینشان برخاسته از عشق است نه از ترس. چگونه می توان از روی ترس عبادت کرد؟ چگونه می توان از روی ترس عشق ورزید؟ از روی ترس فقط می توان تنفر ورزید...
ترس و زیاده خواهی دو روی یک سکه اند. ترس جهنم را آفریده است و زیاده خواهی بهشت را. آنها فرا افکنی ترس و زیاده خواهی اند...
انسان دیندار خوش و خرم زندگی می کند، زیرا او از چیزی نمی ترسد. او از این نترسی، روحیه ای استوار بر می خیزدو بر روی این روحیه استوار، او می تواند معبد خدا را بنا کند – این یگانه راه ممکن است.
مراقبه روز 27
"اشو"
همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از آن و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او...
"زرتشت"
آن روز که همه به دنبال چشمان زیبا می گردند تو به دنبال نگاه زیبا باش!
هم نشین نیک از تنهایی بهتر است
و
تنهایی از هم نشین بد بهتر
مالی را به امانت بسپاری بهتر از آن است که مهر و موم کنی
و
مهر و موم کنی بهتر از آن است که کسی را متهم سازی.
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم.
دکتر علی شریعتی
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس که او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید بخواند در نگاه من که او را دوست میدارم
ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم که تو را دوست میدارم
ولی افسوس که او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به باد صبا کفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم
که او را دوست میدارم
ز ابر تیره برقی جست تا قاصد را آندم بسوزاند
به مهتاب کفتم ای مهتاب سر راهت سلام من به کوی یار رسان و گو
تو را دوست میدارم یکی ابر سیه آمد تا روی تابانش بپوشاند
کنون وا ماندهام از هر جا دگر با خود عهدی کنم که او را دوست میدارم
(( ولی افسوس که او هرگز نمیداند ))
فوارۀ زمان، در حوض لحظه ها خود نمایی می کند.
عبور می کنم،
عبور
و عابرانی کنارش عکس یادگاری می گیرند
یادگاری ماندگار!!
و کودکی که در تلاش است دستی به آب برد
می خواهد کودکی اش را زندگی کند
و مادری که دستش را می فشارد و اشکش را سرازیر می کند
او هم می خواهد مادری کند
و فواره همچنان خود نمایی می کند
من نیز نظاره گر گرده افشانی اش هستم
زمزمه ای به گوش می رسد:
زندگی آبتنی کردن در حوضچۀ اکنون است
می خواهم در آب بپرم
چون می خواهم جوانی کنم
اما چشمانی نگاهم می کنند و بازم می دارند
چون می خواهند هدایتم کنند
و فواره همچنان خودنمایی می کند
نه عابر عکسی می گیرد
نه کودک دستی می برد
و نه من در آب می پرم
غروب نزدیک است،
فواره را خاموش می کنند
مادر، مادری کرده است
ناظر، هدایتگری
اما نه کودک، کودکی اش را کرد
و نه من جوانی ام را!!!
دو سه روزي است كه ايمان مرا دزديدند
سفره باز است ولي نان مرا دزديدنشد
جرمم ابن بود كه هي تكيه به باران دادم
بي سبب نيست كه از چشم خودم افتادم
خودم از پنجره ديدم كه مرا مي بردند
خوره ها روح مراچنگ زنان مي خوردند
شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم
پر نمانده ست كه من نيز زمين گير شوم
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست
حاجت به بيان نيست که از روي تو پيدا ست
من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم
افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست
گلهای خشک تو گلدون خبر از درد میده خبر از جدایی و زندگی سرد میده وقتی با شوق فراوون به خونه رو می یارم به من آزار تو فرمان عقب گرد میده نزار ساز زندگیمون خشن آهنگ بشه یه کاری کن یه کاری کن واسهء خونه دلم تنگ بشه خونه آخرین پناه واسهء خستگی هام خونه آخرین امید واسه دل بستگی هام من خسته واسه گفتگو یه همراه می خوام واسه پر کشیدن نام رفیق پرواز می خوام
ببين ، غم را ببين ، انگشت بر در مي زند هر ضربه ي انگشت او خنجر به قلبم مي زند رسم وفا اي بي وفا از غم مياموزي چرا ؟ غم با همه بيگانگي هر شب به ما سر مي زند
من از دردی که امشب در وجودم می کشم شادم ...... از اینکه تا سحر باشی تو در یادم نمی خوابم...... نمی دانم چرا اینگونه بی تابم...... که همچون تیشه ی شیرین اسیر دست فرهادم
زندگي رو جشن بگير ... ديروز رفته است, فردا شايد هرگز نيايد , تنها چيزي كه داري همين لحظه هاست
من گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا قبل از هر فريادي لازم است
قربون تكه كلامت ديونه
وقتي ديونه ميشي غوغا ميشي
واسه اين خيلي ميخوامت ديونه
وقتي سنگم ميزني حال ميكنم
چون ميشم مست مرامت ديونه
چرا دنبالت ميام، نميدوني؟
دوست دارم بشم غلامت ديونه
ميخواي اذيتم كني باشه بكن
تو و اختيار تامت ديونه
دنياي خوب و قشنگ مال خودت
باشه اين دنيا به كامت ديونه
تو بخواي نخواي همه چيز مني
زدم اين شعر و بنامت ديونه
شعور یک گیاه دروسط زمستان ازتابستان گذشته نمی آید.
از بهاری می آید که فرا می رسد.
گیاه به روزهایی که رفته نمی اندیشد به روزهایی می اندیشد که می آید.
اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هرآنچه می خواهیم دست یابیم …!؟
فقط به خاطر تو : کاش مي شد سکوت غريبانه ي گنجشک هاي افسرده را معنا کرد...کاش مي شد فرياد مظلومانه نيلوفر هاي مرداب را شنيد... کاش مي شد انديشه و احساسم را به دست پيچکي بسپارم تا به هر کجا که مي خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بيهوده براي رفتن و نرسيدن مثل دو خط موازي خسته ام
انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا
دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد
شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن....
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
آنچه که زيباست عزيز نيست، آنچه که عزيز است زيباست
happy new year with a best wishes for you
ولنتاين(25 بهمن ماه) يا سپندارمذگان(29 بهمن ماه).... ولنتاين روز عشاق غربي و سپندار مذگان روز عشاق ايراني(ايران باستان--- حتي قديمي تر و تاريخي تر از ولنتاين)... کداميک را انتخاب مي کنيد.... 25 بهمن يا 29 بهمن ماه روز عشاق را جشن ميگيريد؟
کدام یک از حرفهای دلم را؟
خسته ام !
از این سرنوشت خسته ام !
آری روزگارم به سختی می گذرد.
اشک مرا می شناسد،
چرا که همیشه مرا در بیابان های احساساتم یاری می کند
و هر زمان که احساس دلتنگی
و غم و غصه در روحم پیچیده می شوند
برای نجاتم به سراغم می آید.
می دانی!
مدتهاست قلب بیمارم را به مشت گرفتم
و به گدایی محبت آمده بود.
و تنها درمان قلب بیمارم دوای محبت بود.
گله ای نیست!
چونکه سرنوشت چنین هست چه تقدیر کنیم
برو!
و من برای همیشه قلب بیمارم را در سینه خواهم فشرد تا محبت دیگری دوای دردش نباشد ، چرا که می دانم خواهی آمد.
در یکی از ماههای فصل خزان
آن هم
بر سر خاکستر مزارم............
